قدرت احمد بن حافظ

13

بهج الحذاقت ( فارسى )

محل باشد مانند ذات الجنب و ذات الريه يا از جهت سبب ناميده شود و چنانچه ماليخوليا را امراض سوداوى گويند و فالج را مرض بلغمى نامند يا از جهت عرض مانند صرع بمعنى افتادن است چون صاحب اين مرض را افتادگى عارض شود لهذا نامش صرع افتاد و هر مرضى كه باشد يا اصلى است يا بشركت پس مختلف باشد حال مرض بشركت بحسب حال مرض اصلى و ضرر اول در اصلى باشد و شركت گاهى بسبب مجاورت در عضو بود مانند ضيق النفس بسبب ورم مرى و گاهى بسبب آنكه يكى از ان دو عضو طريق بسوى ديگر باشد چنانچه ؟ ؟ ؟ ورنه حالب اى سركش ران بسبب زخم پا و گاهى بسبب آنكه يكى از ان دو عضو خادم ديگرى باشد مثل عصب براى دماغ پس هرگاه كه ضرر بدماغ مىرسد عصب نيز متضرر شود يا يكى از ان هر دو مبدء فعل ديگرى بود مانند دماغ براى فعل حواس پس اگر دماغ ماؤف باشد حواس ظاهره باطل گردد يا براى آنكه يكى از ان هر دو بر سمت ديگر واقع است پس بلند شود بسوى آن بخار مانند مقدم دماغ كه سمت معده و رحم واقعست يا براى آنكه يكى از ان هر دو جائى ريختن فضلات ديگر است مانند بغل براى دل و اربيه اى بن ران براى جگر و پس گوش براى دماغ و هر مرض متغير اگر دانسته شود وقت اشتداد و انتقاض آن پس اول وقت تزيد است و ثانى وقت الخطاط و اگر دانسته نشود زيادتى و يكى آن پس اگر قبل تزيد است ابتدا باشد و اگر بعد آنست انتهاء است فصل سوم در اسباب امراض بدانكه سبب نزد اطبا چيزى كه مقدم شود و موجب حالتى گردد از احوال ثلثه بدن انسان باثبات آن حالت و براى هر حالت سه سبب است يكى بادىست اى خارج از بدن مانند رسيدن خبر سرور به مريض دومى سابق مانند خوردن اغذيه و اشربه كه موجب صحت‌اند سومى و اصل مانند اعتدال مزاج و تركيب و اين‌همه اسباب صحت‌اند و اما اسباب مرض آن نيز سه‌اند يكى پاوى مانند گرمى شمس كه موجب دردسر بود دومى سابق مانند پرى سعد و براى حمى ؟ ؟ ؟ عفثه سومى و اصل مانند عفونت خلط براى تپ و فعل سبب يا بذات خود باشد يا بسبب غير مانند سردى آب سرد و گرمى آن به آتش و غيره و هر سبب يا ضرورى باشد يا غير ضرورى و ثانى يا ضد طبيعت باشد يا ز پس اسباب ضرورى شش‌اند يكى از ان هواى محيط است يا بدان و محتاج است بسوى آن انسان براى تعديل روح ؟ ؟ ؟ باستنساق درو نفس و ما دام كه هوا صافيست از اميزش كدورت و بخار ؟ ؟ ؟ و آبهاى بدبو و بوى مردار و ابخرهء ترهاى روز مثل